تولدی دوباره
مهربان ترینم سلام چه بگویم که از تمام گفته هایم آگاهی . خود میدانی که جز سپاس این روزها چیزی بر زبانم جاری نیست . حتی اگر بر زبان نرانمش در ذهن و قلبم لانه کرده . معبودم دیگر رهایم نکن . بگذار تا ابد در أغوشت بمانم . دلم برای امنیت تنگ شده بود . برای آرامش پس از طوفان ... پی نوشت ۱ : هفته پیش کل هفته آهنگ " توی آغوش تو " از " رضا صادقی " رو گوش دادم . چه قدر آرومم میکرد . چه قدر آرزو داشتم توی آغوش مهربون خدا باشم پی نوشت ۲ : کلمه به کلمه شو حس کردم . بهم ثابت کردی که اگه بگی آره تمومه . ممنونم خدا که به خواسته من جواب مثبت دادی . همه دنیا بخواد و تو بگی نه امروز فقط برای تو مینویسم . نه تنها امروز که پس از این هر روز برای تو خواهم نوشت . تویی که همیشه کنارم ماندی و من هرگز ندیدمت . تویی که از هر کسی به من نزدیک تر بودی و من نشناختمت . مهربان خدای من ، روزی که از همه بریدم ، روزی که تمام بندگانت امیدم را نقش بر آب کردند ، رو به تو آوردم . مهربانم آغوش برایم گشودی . تک تک زخم های قلبم را مرهم نهادی . قطره قطره اشک هایم را با دست خود ستردی . معبودم من فقط یک قدم به سویت آمدم . تو به سمتم دویدی . مگر چه قدر ندیده گرفته بودمت که این گونه تشنه توبه ام بودی . وای بر من . هنوز باورم نمی شود که کابوس هایم را تمام کردی . هنوز نمیتوانم هضم کنم که چگونه به راحتی یک پلک زدن همه چیز تمام شد . جز تو کسی نمی توانست مرا نجات دهد . برای تولد دوباره ام سپاسگزارم . مهربانم ، روح تشنه ام را با خودت سیراب کردی . می دانم که تو تنهایم نمیگزاری . کمکم کن که من رهایت نکنم . نگذار فراموش کنم که ، که بودم و با محبت تو که شدم . خدای من ، دیگر برای لحظه ای هم مرا به خودم نسپار . به تو محتاجم . همیشه
دکتر گفته آخ جوووون ! ( به همین شدت ! ) دیگه خبری نبوده یا بوده و فهیمه و مامان چیزی به من نگفته بودن . دو روز مونده به عید فطر مامان بهم گفت ] مامان یک ساعت داشت باهام حرف میزد تا من راضی شم بذارم بیان . همه میدونن که من همیشه گفتم تا شادی ازدواج نکنه من نمی رم . مامان داشت حرف میزد و بابا هم بیرون تو هال بود . هم اعصام خرد بود هم یه کم خجالت از بابا . در کل به هم ریختم . اومدم بالا تو اتاقم . به فاطی گفتم دکتر **** واسه حسین ازم خواستگاری کرده . گفت میدونستم . همون تهران بودم با فهیمه حرف زد حدس زدم بیان . خوبه ! گفتم ناراحت نیستی ؟ گفت نه ! گفتم مگه میشه ! من نمی رم ! همون لحظه فهیمه به خط اتاق خودمون زنگ زد تا باهام حرف بزنه . به فاطی گفتم تو جواب بده . اعصابم خورده . به زی زی پیام دادم که زی زی برام خواستگار پیدا شده . خیلی پریشونم . دلم میخواد بزنم زیر گریه ! جواب نداد . حدود 40 دقیقه ای که شادی و فهیمه با هم حرف زدن داغون بودم . الان که فکر میکنم هیچ دلیلی براش پیدا نمی کنم اما حس عجیبی بود . دلتنگی و غصه و نگرانی و .... فاطی داشت اطلاعات پسره رو در می آورد و منم میشنیدم که با فهیمه چی می گن . خانواده خیلی خیلی خوبین . پسره هم دانشجوی کامپیوتره . دکتر ( بابای حسین ) هم جانبازه . اینو که گفت خیلی خوشم اومد . شمالی هم هستن و از نظر فرهنگی به ما نزدیکن . نمیدونم چرا ولی از همون لحظه که مامان گفت حس کردم این مورد جور میشه . به فاطی هم که گفتم گفت منم شدیدا این حسو دارم و امیدوارم که همون جوری باشن که شنیدیم و جور شه . به فهمیه هم گفتم همینو گفت .امروز میان . فهمیه هم باهاشون میاد . منم تا ۴ سر کار هستم و ساعت ۴-۶ دانشگاه کلاس دارم . بعد کلاس باید تندی برم خونه و یه دوش بگیرم و آماده شم که اینا بیان . فهیمه گفت همه سعیمو می کنم که دیر تر راه بیافتیم که قبل تو نرسیم ( تهران هستن و قرار شده فهیمه باهاشون بیاد ) برام دعا کنین دوستای خوبم . امیدوارم آدمای خوبی باشن . و حسین هم همونی باشه که من میخوام . هر چند با تعریفایی که ازش شده خیلی از معیارای منو داره . نمی دونم . اما یه حس عجیب دارم . حسی که تا الان تجربه اش نکردم . حس می کنم اخرین ساعات دوران مجردیمو دارم میگذرونم و تا چند ساعت دیگه یه بله به این شادوماد میگم !!! خدایی حس عجیبیه ! نه ؟

نخواد و تو بگی آره تمومه
همین که اول و اخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
تو همیشه هستی اما
این منم که از تو دورم
من که بی خورشید چشمات
مثل ماه سوت و کورم
نمیخوام وقتی تو هستی
ادم ادمکا شم
چرا عادتم تو باشی
میخوام عاشق تو باشم
تازه فهمیدم بجز تو
حرف هیشکی خوندنی نیست
ادما میان و میرن
هیشکی جز تو موندنی نیست
منو از خودم رها کن
تا دوباره جون بگیرم
خسته ام از این عقل خسته
من میخوام جنون بگیرم
همه دنیا بخواد و تو بگی نه
نخواد و تو بگی اره تمومه
همین که اول و اخر تو هستی
به محتاج تو محتاجی حرومه
| Design By : Night Skin |

